دفتر یادداشت
اصولا خط خطی کردن رو دوست دارم
سقف خانه تو را كه نه موهاي مرا سپيد كرد ديدي باز هم زمستان تمام شد و روسياهي اش ماند به زغال! که حالا قرن هاست آدم دنبال حوا می گردد حوا دنبال آدم گفتی زمونه عوض شده. دیگه دوره فرارهای شبانه و مخفیانه گذشته. حالا آدم ها
اگر بخوان فرار کنن می تونن خیلی راحت وسایلشون رو بردارن و برن. نه بین راه می
مونن و نه خوراک گرگ ها میشن. تازه امکان انتخاب های متفاوت رو هم دارن. می تونن
قطار، هواپیما، اتوبوس و یا هر وسیله دیگه ای رو انتخاب کنن. همین شد که تصمیم
گرفتیم یواشکی فرار نکنیم. قرارمون شد امروز ساعت 4 بعدازظهر. با خانواده هامون
خداحافظی کنیم و بعدش هم فرار.... صبح بیدار شدم و خیلی آروم و بدون عجله صبحونه خوردم. مامان گفتی دیرت میشه
ها! گفتم امروز نمی رم سرکار. کمی مکث کردم و با خنده گفتم کلا دیگه نمی رم. مامان
با تعجب نگاهم کرد و گفت هر وقت خسته میشی از این حرفای الکی می زنی. داشتم مثلا ظرف های صبحونه رو می شستم و کف بازی می کردم. به این فکر می کردم
که چطوری ماجرای فرار رو با مامان مطرح کنم. یهو گفتم: مامان پتو مسافرتی من
کجاست؟ مامان گفت: میخوای چیکار؟ گفتم: آخه الان چمخاله سرده. سکوت کرد و هیچی
نگفت. کمی گذشت. گفتم: مامان کاپشن من کجاست؟ گفت: میخوای چیکار؟ گفتم آخه الان
چمخاله بارونیه. بعد هم سراغ چمدان صورتی رنگ و عروسکای بچگیم رو گرفتم. مامان
ساکت نگاهم کرد. بعد زیر شعله اجاق رو کم کرد. آروم اومد سمت من و گفت: بازم زده
به سرت. دست هات رو بشور. برو یه کم بخواب. فقط نگاهش کردم. مثل همیشه باورم نکرده بود. با ناراحتی دست هام رو شستم و
رفتم توی اتاقم. شروع کردم وسایلم رو جمع کردم. هر چیزی که فکر می کردم لازمه رو
با خودم برداشتم. هیچ وقت فکر نمی کردم وقت رفتن اینقدر همه چیز عزیز بشه. حتی
وسایلی رو که علاقه چندانی بهشون نداشتم با محبت نگاه می کردم و به سختی وسایل رو
گزینش می کردم. خلاصه که مدارکم رو به علاوه نوشته هام و پول هام گذاشتم توی کوله
و چند تا وسیله کوچیک دیگه هم برداشتم. اما دلم پیش عروسکای بچگیم بود... ساعت 1 رفتم و با مامان ناهار خوردم. ساعت 2 رفت بیرون. تو ساعت 4 منتظرم
بودی. رفتم سراغ پتو و چمدان وکاپشن و عروسک های بچگیم. هر چی گشتم پیداشون نکردم.
خندیدم... با خوشحالی. بالاخره مامان باور کرده بود رفتنم رو. اما چرا فکر کرده
بود بدون اینها نمی رم؟ حدود ساعت 3 بود. بهت تلفن زدم. گفتم که من حاضرم. بهم خندیدی. گفتی: دیوونه
باورت شده؟ فرار مگه اینجوریه؟ برنامه ریزی میخواد! فکر می خواد! الان بریم کجا
آخه؟ من فقط شوخی کردم باهات. بیا ساعت 4 بریم یه گشتی بزنیم تا تب دیوونه بازی
هات از سرت بپره. منم خندیدم و گفتم: نه. تو مرد رفتن نیستی! شاکی شدی و گفتی: بی
عقل! دیوونه! منم خندیدم و بدون دلخوری خداحافظی کردم. حالا هم توی راهم. دارم تنهایی فرار می کنم. میدونی؟ حق با تو نبود. فرار
همیشه باید پنهانی باشه. هیچ فرقی نداره ما توی چه عصری زندگی بکنیم. میدونی؟ حالا
باید بگردم یه جای امن پیدا کنم. چمخاله دیگه لو رفته! ماهی هایی که تا
دیروز آزادانه شنا می کردند، به تنگ های کوچک ما می آیند تا رفته رفته جان بسپارند... بهار قاتل ماهی های قرمز است!
متفقین از دیگر سو غنیمت مانده از کدام جنگ جهانی ام؟
آینه را نگاه می کنم، باز هم تو هستی. حتی اگر آینه را بشکنم بیشتر هم می شوی. ... اینقدر توی چشم هام زل نزن. تمامش کن. چقدر گریه کنم ؟ چقدر چشم هام را بشویم؟ لعنتی چرا عکست مانده وسط مردمک هایم و از توی آینه زل می زند به من! لعنتی هیچ دردی و هیچ دودی آزارت نمی دهد... از وقتی که تو مانده ای اینجا وسط مردمک هایم، هر کس مرا می بیند عاشقم می شود و من بیشتر درد می کشم. لعنتی همه عاشقت می شوند، لعنتی، لعنتی، لعنت بر تو! چه اهمیت دارد
وقتی که تو ماه منی! نمیدانم کی بود. کجا بود.
چه شد که من گم شدم. دست هایم رها شد و مدام دارم سر میخورم در فضایی که مه دارد
و باران و ابر وتنهایی. نمیدانم چه شد که مثل ابرها شدم من کویر بودم... حالا ابرم و سرشار از نباریدن.
سرشار از تردید و پرم از بغضهای فروخوردهای که باریدن را فراموش کرده اند. نمیدانم از کجا آغاز شد
خستگی ابدی من. نمیدانم ازل بود یا کمی بعدترش که تنهایی شد بزرگترین همدم قبلم.
و آن قدر بزرگ شد که جایی نماند برای تو، جایی نماند برای من... اصلا تو که هستی؟ که بودی؟
وجود داشتی یا نه؟ اصلا من که هستم؟ هر چه هست تنهایی عظیمی است که پیوند مرا با
تمام گذشتهها، با تمام آیندهها، با دیروزها و فرداها قطع کرده است.... من در
تنهایی میپوسم، در تنهایی عاشق میشوم و نمیدانم به چه عشق می ورزم. این من هستم. همان کسی که شبی خودش را گم کرد و صبح که بیدار شد دیگر نبود. دیگر هیچ نبود جز سایه
ای که آرام آرام تمام جهان را گرفت. ابرها آمدند. مه غلیظ و غلیظ تر شد و آسمان
آنقدر بعضش را نگه داشت و نبارید تا گلها، زمین، من، درختان و پرندگان همه در
محور این تنهایی وهم آلود اسیر شدیم و پنداشتیم که عاشقیم.... ما اسیران همیشه میپنداریم
که عاشقیم. بعدترها عشق هم از یادم رفت. تنهایی ماند وتنهایی و تنهایی و آنقدر
بزرگ شد که من هم تمام شدم.
اندکی ماند و شیخ غره هنوز!
| miss-A |
